بزرگترین سرمایه یه وبلاگنویس چیه؟
20 مرداد · · خواندن 3 دقیقه چند شب پیش دوستم زنگ زد. ساعت حدود دو نصفهشب بود. از همون اول صدای خستهاش نشون میداد که حالش خوب نیست. گفت نشسته پشت لپتاپ و داره یه پست مینویسه که میدونه قراره حسابی جنجالی بشه. موضوعش رو نگفت، فقط گفت همونقدر که خودش میدونه ممکنه یه عده رو تو محل کارش عصبانی کنه، میدونه کامنتهاش هم قراره تبدیل بشه به میدون جنگ.
گفتم: «خب چرا مینویسیش؟»
سکوت کرد. بعد با یه خنده تلخ گفت: «نمیدونم. انگار عادت کردم. هر دفعه که یه چیزی مینویسم که بحثبرانگیزه، یه حس عجیبی بهم دست میده... انگار دارم کاری میکنم. ولی بعدش چند روز ذهنم درگیره. یا باید توضیح بدم، یا دفاع کنم، یا ساکت بمونم و اعصابم خرد بشه.»
اون شب کلی حرف زدیم و آخرش گفت پست رو پاک میکنه. نه از روی ترس، بلکه به خاطر خستگی خودش.
فلسفه وبلاگنویسی چیه؟
فکر میکنم از همون اول هم قرار نبوده وبلاگنویسی شغل دوم یا میدون مبارزه باشه. حداقل برای خیلی از ماها اینجوری شروع نشد. اولش یه جور خلوتگاه بود. جایی که میتونستی بنشینی، افکارت رو بریزی بیرون و حس کنی سبک شدی. مثل وقتی که با یه دوست نزدیک حرف میزنی و بعدش نفس راحتی میکشی.
ولی گاهی وقتا اینو فراموش میکنیم. موضوعاتی انتخاب میکنیم که انگار عمداً میخوان ما رو بندازن وسط دعوا. بعد کامنتها میان، جواب میدیم، جواب میگیریم، دوباره جواب میدیم... و آخر شب میفهمیم نه چیزی عوض شده، نه کسی قانع شده، فقط مغزمون پر شده از صداهای بلند و حس بد.
اینجا دقیقاً همون نقطهایه که باید وایسیم و از خودمون بپرسیم: این نوشته داره به سلامتی روانم کمک میکنه یا داره ازش کم میکنه؟
نوشتن مهمتره یا سلامتی روان خودمون؟
سلامتی روان برای یه وبلاگنویس مثل بنزین برای ماشین نیست که بشه پر کرد و راه افتاد. بیشتر شبیه زمین زیر پاته. اگه زمین سفت و پایدار نباشه، هر ساختمونی که روش بسازی، دیر یا زود ترک برمیداره. حتی بهترین ایدهها، قشنگترین جملهها و باهوشترین استدلالها، وقتی با ذهن خسته و آشفته نوشته بشن، معمولاً همون آشفتگی رو منتقل میکنن.
دوست من چند هفتهای بود که دقیقاً تو همین دور باطل گیر کرده بود. هر بار بعد از انتشار یه پست جدید، چند ساعت یا چند روز ذهنش درگیر دفاع و توضیح بود. بعد یهو متوجه شد که دیگه از نوشتن لذت نمیبره. انگار داره تکلیف انجام میده، نه اینکه داره چیزی از خودش بیرون میریزه. علت اصلیش هم درگیری تو محیط کارش بود.
اگه قرار باشه یه وبلاگنویس تبدیل بشه به یه خروسجنگی، و نتیجهش فقط اغتشاش فکری و حال بدتر باشه، همون بهتر که اصلاً چیزی ننویسه. صفحه سفید گاهی مهربونتر از صفحهایه که پر از کلمات عصبیه.
البته منظورم این نیست که فقط از گل و بلبل بنویسیم. موضوع سخت و حتی بحثبرانگیز هم میتونه نوشته بشه، به شرطی که اول حال خودمون خوب باشه و بدونیم چرا داریم دربارهش مینویسیم. اگه هدفمون روشن کردن یه چیزه، نه پیروز شدن تو یه دعوا، معمولاً هم متن بهتر از آب درمیاد، هم بعدش سبکتریم.
پس اگه الان نشستی و داری موضوعی انتخاب میکنی تا دربارهش بنویسی، یه لحظه مکث کن. از خودت بپرس: این نوشته قراره من رو آرومتر کنه یا آشفتهتر؟ قراره بعد از انتشارش حس کنم کاری کردم که ارزشش رو داشته، یا باید برم تو کامنتها با این و اون بجنگم؟
ذهن سالم قیمت نداره
بزرگترین سرمایه یه وبلاگنویس نه تعداد دنبالکنندههاست، نه تعداد بازدید، نه حتی کیفیت نوشتن و مطالبش. بزرگترین سرمایه، ذهنیه که هنوز میتونه بنشینه و بدون ترس و بدون خشم، چیزی رو بنویسه که واقعاً بهش اعتقاد داره.
مراقب اون سرمایه باش. چون وقتی از دست بره، دیگه نه نوشتن لذت داره، نه خوندن.