سلام! تا حالا شده پستی رو بخونین که داشته داستانی رو براتون تعریف می‌کرده و اونقدر جذبتون کرده بود که با وجود طولانی‌بودن تا آخرشو خوندین؟ قدرت جذبی که توی داستان وجود داره رو نمیشه دست کم گرفت. شاید گمون کنیم داستان‌سرایی یعنی به هم بافتن واقعیت و تخیل با رنگ و لعاب جذاب و فروختنش به شنونده؛ در حالی که این جوری نیست. توی این پست می‌خوام درباره‌ی تأثیر داستان‌سرایی تو جذب مخاطب باهاتون صحبت کنم.

اگه بخوام خیلی روراست باهاتون حرف بزنم، باید یه حقیقت رو بگم: توی دنیای اینترنت، اگه داستان‌گو نباشین، یعنی دارین توی بیابون فریاد می‌زنین و هیچ‌کس حتی سرش رو هم بلند نمی‌کنه که ببینه کی داره داد می‌زنه.

اون روزایی رو یادمه که چقدر غرق در دنیای مدیوم (Medium) بودم. یادمه وقتی اینترنت وصل بود و مدیوم مثل یه ویترین پر از جواهر باز بود، چطوری ساعت‌ها تو نوشته‌های آدم‌ها غرق می‌شدم. اونجا یه چیزی یاد گرفتم که توی هیچ کتاب درسی‌ای نیست: مردم برای "اطلاعات" میان سراغ گوگل، اما برای "تجربه" میان سراغ متخصص.

حالا بیاین با هم واکاوی کنیم که این "داستان‌سرایی" یا به قول انگلیسی‌زبون‌ها (Storytelling) چقدر می‌تونه توی جذب مخاطب تأثیر داشته باشه.

 

داستان، همون "قلاب" جادوییه!
فرض کنین می‌خواین یه پست بنویسین با این عنوان: «چطوری رژیم غذایی رو شروع کنیم».

اگه با این جمله شروع کنین: «رژیم غذایی یعنی کاهش کالری دریافتی و افزایش فعالیت بدنی...»، احتمالاً مخاطب قبل از اینکه بتونه دومین کلمه رو بخونه، اون صفحه رو بسته و رفته سراغ یه ویدیو با کلی افکت و موسیقی.

اما بیاین با ادبیات داستانی خودمون پیش بریم. فرض کنین می‌گین:

«یادمه یه روز مثل داستان‌های قدیمی، با یه شکم گرسنه و یه اراده‌ی فولادین، جلوی درِ یخچال ایستاده بودم. انگار یه غول جلوی چشمام بود که هر لحظه می‌خواست من رو به زانو دربیاره...»

دیدی چی شد؟ یهو از حالت خشک و کتابی دراومدین و مخاطب رو بردین توی فضای خودتون. یهو اون رژیم غذایی خشک، تبدیل شد به یه "مبارزه" که مخاطب دوست داره ببینه آخرش چی میشه.

 

چرا داستان کار می‌کنه؟
داستان‌سرایی یعنی به جای اینکه فقط حرف بزنیم و بنویسیم، نشون بدیم.

توی ادبیات داستانی ایرانی، ما با داستان‌های قهرمانی بزرگ شدیم. وقتی از "رستم" حرف می‌زنیم، فقط یه پهلوون ساده رو توصیف نمی‌کنیم؛ ما داریم از "تلاش"، "شکست"، "تلاش دوباره" و "پیروزی" حرف می‌زنیم.

وقتی توی وبلاگمون، از تجربه‌ی شکست خوردنمون در یادگیری یه مهارت جدید می‌گیم، دقیقاً داریم مثل یه قهرمان داستان، اون "تنش" رو ایجاد می‌کنیم. مخاطب وقتی با ما هم‌ذات‌پنداری (نه همزاد‌پنداری) می‌کنه (یعنی می‌گه: «ای وای، منم دقیقاً همین حس رو داشتم!»)، دیگه فقط یه خواننده نیست؛ اون تبدیل میشه به یه "طرفدار".

 

چطوری از این قدرت استفاده کنیم؟ 
می‌خوام سه تا ترفند کاربردی بهتون پیشنهاد کنم. اگر می‌خواین از این تکنیک‌ها استفاده کنین، لازم نیست حتماً نویسنده‌ی حرفه‌ای باشین. فقط کافیه این سه تا کار رو بکنین:

۱. از "من" شروع کنین (اما نه برای خودنمایی)
به جای اینکه بگین «این نرم‌افزار عالیه»، بگین «من وقتی برای اولین‌بار با این نرم‌افزار کار کردم، فکر کردم با یه موجود فضایی سر و کار دارم، چون...». آدم‌ها عاشق شنیدن تجربه‌های شخصی و لغزش‌های بقیه هستن.

۲. شخصیت‌پردازی کنین
حتی اگه دارین درباره‌ی یه موضوع فنی مثل "سئو" می‌نویسین، می‌تونین سئو رو مثل یه شخصیتِ زنده نشون بدین. مثلاً بگین: «سئو یه موجودِ لجبازه، اگه یه روز بهش بی‌توجهی کنی، یهو غیبش می‌زنه و دیگه برنمی‌گرده!» این مدل نوشتن باعث میشه مطالب خشک، "جون" بگیرن.

۳. کشش ایجاد کنین (مثل داستان‌های شاهنامه)
هیچ‌وقت جواب رو همون اول ندین. بذارین مخاطب باهاتون همراه بشه. اول مشکل رو بگین، بعد اون حس بد رو توصیف کنین، بعد بگین چطور به بن‌بست خوردین، و در نهایت... راه‌حل رو مثل یه گنج پنهان‌شده، در انتهای پست رو کنین.

 

حرف آخر
تو دنیای شلوغ وبلاگ‌نویسی، اگه بخواین فقط "متخصص" باشین، خیلی زود خسته می‌شین و خیلی زود هم فراموش می‌شین. اما اگه بتونید با کلماتتون، یه دنیای کوچیک بسازین که مخاطب توش گم بشه، اون وقت هست که اون‌ها منتظر می‌مونن تا ببینن فردا قراره چه داستانی براشون تعریف کنین.

هر وقت می‌خوام یه پست جدید اینجا بذارم، از خودم می‌پرسم: «من دارم فقط اطلاعات می‌دم، یا دارم یه داستان می‌گم؟» جواب این سوال بهم کمک می‌کنه مرز بین یه وبلاگ‌نویس معمولی و یه نویسنده‌ی حرفه‌ای رو بهتر تشخیص بدم.

اگه شما هم از داستان‌سرایی تو نوشتن پست‌هاتون استفاده می‌کنین و دوست دارین اونو به دیگران هم توصیه ‌کنین، لطف کنین تجربه‌تون رو اینجا با کامنت‌هاتون به اشتراک بذارین. دوست دارم بیشتر از شما یاد بگیرم. ممنون!