چه درسهایی از ایتالو کالوینو برای وبلاگنویسی یاد گرفتم؟
13 مرداد · · خواندن 4 دقیقه ایتالو کالوینو سال ۱۹۸۵ مرد. اون موقع نه اینترنتی بود، نه وبسایتی، نه وبلاگی، نه حتی چیزی شبیه شبکههای اجتماعی. شبکه جهانی وب تازه چند سال بعدش راه افتاد و وبلاگنویسی هم تقریباً از اواخر دهه ۹۰ میلادی شروع شد. یعنی کالوینو هیچوقت ندید که یه نفر بشینه پشت کیبورد و مستقیم با هزاران خواننده حرف بزنه، پست بذاره، کامنت بگیره و دوباره بنویسه. با این حال، نوشتههاش انگار برای همین دوره نوشته شدهاند. عجیبه، نه؟
حالا چرا از بین این همه نویسنده رفتم سراغ کالوینو؟ راستش چون بقیه خیلی جدی و سنگین و «نویسنده واقعی» به نظر میرسن. کالوینو اما بازیگوشه. سبکشه، فرم رو جابهجا میکنه، با خواننده حرف میزنه، گاهی مسخرهبازی درمیاره، گاهی جدی میشه، اما همیشه سبک و دقیق و چندلایه میمونه. وقتی داشتم برای وبلاگم دنبال راهی میگشتم که متنهام خشک و یکنواخت نشن، یادش افتادم. رفتم سراغ کتابهاش و اونها رو یکییکی خوندم. از هر کدوم یه چیز کوچیک ولی مهم یاد گرفتم. این پنج تا درس هم نتیجه همون خوندنهاست. نه اینکه بنشینم و از رو کتاب کپی کنم، بلکه چیزایی که موقع نوشتن پست به کارم اومد و حس کردم ارزش داره اینجا هم بنویسم.
۱. خواننده رو شریک ماجرا کن
کتاب «اگر شبی از شبهای زمستان مسافری» دقیقاً با تو حرف میزنه. میگه «تو داری این کتاب رو میخونی…» و بعد هی قطع میشه و شروع میشه. درسش برای وبلاگنویسی ساده است: خواننده رو مهمون ندون، شریک بدون. مستقیم باهاش حرف بزن، سؤال بپرس، گاهی وسط پست بگو «حالا تو چی فکر میکنی؟» یا «اینجا احتمالاً داری اخم میکنی». این کار باعث میشه متن زنده بشه و آدم حس نکنه داره یه مقاله رسمی میخونه. پست وبلاگ که مقاله دانشگاهی نیست.
۲. جزئیات دقیق و تصویرهای قوی بساز
تو «شهرهای نامرئی» مارکو پولو برای قوبلای خان شهرهایی رو توصیف میکنه که هیچکدوم واقعی نیستن، ولی اونقدر جزئی و دقیقن که انگار دیدیشون. برای وبلاگ، یعنی به جای حرف کلی و مبهم، یه صحنه کوچیک و واضح بساز. به جای اینکه هی زار بزنی و بنالی و بگی «زندگی سخته»، بگو اون لحظهای که ساعت سه شب پشت لپتاپ نشستهای و فقط صدای فن کامپیوتر رو میشنوی. خواننده باید بتونه تو ذهنش تصویر بسازه. جزئیات خوب، متن رو از یادنرفتنی میکنه.
۳. گاهی لازمه از زمین فاصله بگیری
تو «بارون درختنشین» بارون کوسمو از یه جایی به بعد دیگه پا روی زمین نمیذاره و میره بالای درختها زندگی میکنه. نه اینکه فرار کنه، بلکه زاویه دیدش عوض میشه. برای وبلاگنویس هم همینطوره. گاهی لازمه از موضوع همیشگیات فاصله بگیری، از یه زاویه عجیب نگاه کنی، یا حتی یه پست بنویسی که انگار از یه درخت بلند داری دنیا رو میبینی. این فاصلهگرفتن باعث میشه حرفهات تازهتر و جسورتر بشن. همیشه از همون زاویه همیشگی نوشتن، خستهکنندهست.
۴.جدی باش، ولی با یه کم طنز و خیال
«کمدیهای کیهانی» داستانهایی درباره پیدایش جهان و تکامل داره که پر از شوخی و تخیلن. کالوینو نشون میده میتونی درباره چیزهای خیلی بزرگ و سنگین حرف بزنی، ولی سنگین نباشی. تو وبلاگ هم همینطور. حتی اگه داری درباره موضوعات جدی مثل کار، روابط یا جامعه مینویسی، یه ذره طنز و خیال قاطیش کن. نترس، طوری نمیشه. متن خشک و نصیحتگونه زود خواننده رو فراری میده. یه شوخی بهجا یا یه تصویر خیالی، همهچیز رو قابلهضمتر میکنه.
۵. دقیق نگاه کن و زیاد نگو
تو کتاب «آقای پالومار»، پالومار مردیه که به همهچیز با دقت عجیبی نگاه میکنه؛ موج دریا، پنیر، باغوحش. ولی نتیجهگیریهای بزرگ و پرمدعا نمیکنه. درسش برای ما اینه: گاهی فقط دقیق توصیف کن و بذار خواننده خودش نتیجهگیری کنه. لازم نیست آخر هر پاراگراف درس زندگی بدی. دقت و سادگی، قدرت بیشتری داره تا حرفهای کلی و قشنگ.
فکر میکنم این پنج تا درس برای ما وبلاگنویسها مهمن، چون وبلاگنویسی دقیقاً چیزییه که میتونی باهاش فکراتو منتشر کنی. نه ناشری بالای سرت هست که بگه اینجوری بنویس، نه محدودیت فرمی کتاب. میتونی بازی کنی، مستقیم حرف بزنی، جزئیات رو شرح بدی، فاصله بگیری، طنز قاطی مطلبت کنی و دقیق باشی. کالوینو این آزادی رو تو کتابهاش نشون داد، حتی وقتی اینترنتی در کار نبود. ما که ابزارش رو داریم، چرا ازش استفاده نکنیم؟
خلاصه اینکه کالوینو به من یاد داد وبلاگنویسی فقط «نوشتن» نیست؛ یه جور رابطه ساختن با خوانندهست، یه جور دیدن دنیا از زاویههای تازه، و یه جور سبک و بازیگوش موندن. اگه اینها رو رعایت کنیی، حتی یه پست سادهمون هم میتونه مثل داستانهای اون بمونه تو ذهن خوانندههامون.
شما چطور؟ تا حالا کدوم یکی از کتابهای کالوینو رو خوندین؟ چی ازش یادتون مونده؟ تو کامنت برام بنویسین.