وبلاگنویسی چه ربطی به ادبیات داره؟
2 مرداد · · خواندن 4 دقیقه سلام! چند سال پیش، یه پست درباره تأثیر اطلاعات غلط روی تصمیمگیری مدیران نوشتم. موضوعش کاملاً فنی بود و همزمان به چندتا رشته از جمله علوم شناختی، مدیریت و رهبری، فناوری اطلاعات و روانشناسی مربوط میشد. هیچ کلمهای هم از شعر و داستان و ادبیات توش نبود. نشستم، نوشتم و منتشرش کردم. فردا صبح که کامنتها رو داشتم میخوندم، یکی نوشته بود: «انگار داشتم داستان میخوندم، نه راهنمای تصمیمگیری!»
همون لحظه فهمیدم چرا همچین کامنتی رو نوشته بودن. من از بچگی عاشق کتاب بودم. حتی طرح کاد دوران دبیرستان رو هم تو یه کتابخونه گذروندم (اونایی که همسن و سال منن، میدونن طرح کاد چی بود.). ناخودآگاه داشتم از ادبیات قرض میگرفتم. توصیف حال و روز اون مدیری که دربارهاش نوشته بودم، حس پشیمونی از تصمیمی که در مورد یکی از بهترین کارمندهاش گرفته بود، اون لحظهای که اومد نامه عدم نیاز رو دست کارمندش بده و همهی کارمندهاش بهش خندیدن... بدون اینکه خودم بدونم، داشتم از تکنیکهای داستاننویسی استفاده میکردم. از همون روز فهمیدم که وبلاگنویسی و ادبیات، مثل دو تا دوست قدیمیان که نمیتونن از هم جدا بشن.
خیلیها فکر میکنن ادبیات فقط مال شاعرا و رماننویسهاست. اما واقعیت اینه که هر وبلاگنویس حرفهایای، حتی اگه فقط در مورد آشپزی، تکنولوژی، روانشناسی یا بیزینس بنویسه، داره از ادبیات تغذیه میکنه. چرا؟ چون وبلاگنویسی در نهایت «روایت» کردنه. تو داری یه تجربه، یه ایده، یه مشکل یا یه راهحل رو برای آدمهای دیگه روایت میکنی. بهترین ابزار برای روایت قوی، همون ابزاراییه که ادبیات هزاران ساله باهاشون کار کرده.
فرض کن داری در مورد «مدیریت زمان» مینویسی. میتونی بگی «زمان مهمه، برنامهریزی کن». خستهکنندهست دیگه، نه؟ حالا تصور کن بنویسی: «زمان مثل یه رودخونهست که اگه بذاری هر جور دلش خواست جریان پیدا کنه، همه چیز رو با خودش میبره. اما اگه با سدهای کوچیک (مثل تکنیک پومودورو) هدایتش کنی، همون آب میشه برق و نور و زندگی.»
اینجا دیگه فقط اطلاعات ندادی، تصویر ساختی. خواننده حس کرد. دقیقاً مثل کاری که جک لندن یا ایتالو کالوینو با کلمات میکردن. وبلاگنویسهای موفق تو حوزههای فنی، این کار رو مدام انجام میدن.
از نظر من، بهترین پستهای وبلاگی، یه قوس داستانی دارن. با یه مشکل شروع میشن، کشمکش و چالشها رو به وسط میکشن، یه نقطه یا لحظهی اوج دارن که خواننده رو به بیشترین لذت میرسونن و پایان با یه نتیجهگیری که دیدگاه خواننده رو تغییر میده. این دقیقاً همون ساختار کلاسیک رمانه.
من یه بار پستی دربارهی اینکه چرا پروژههام همیشه عقب میافتن نوشتم. به جای لیستکردن دلایل، داستان یه روز معمولی خودمو گفتم که از صبح تا شب چطور حواسپرتیها تمرکزم رو ازم میگرفتن. بعضی از خوانندهها گفتن «انگار داستان زندگی خودم بود». چون از تکنیک «راوی اول شخص» که تو ادبیات مرسومه استفاده کرده بودم.
واقعیت اینه که ادبیات بهمون یاد میده که پشت هر آدم، یه دنیای درونی هست. وقتی داری در مورد «شکست تو کارآفرینی» مینویسی، اگه فقط آمار بدی، مطلبت سرد و خشک میشه. اما اگه مثل یک داستان کوتاه، از ترس شب امتحان، از اون لحظهای که سرمایهت رو از دست دادی و دو ساعت تو ماشین نشستی و گریه کردی بگی، خواننده با تو همذاتپنداری میکنه. این همدلی، همون چیزیه که ویرجینیا وولف یا جین آستن به ما یاد میدن.
حتی تو پستهای طولانی هم، ریتم مهمه. بهتره از جملههای کوتاه برای ضربه و جملههای بلند برای جریان متن استفاده کنیم. تکرار هوشمندانه کلمات، آهنگین کردن متن هم به دلچسبتر شدن مطلبمون کمک میکنه. اینا همه از شعر میآد. من وقتی پست مینویسم، گاهی بلند بلند میخونمش. اگه تو دهن خودم خوشنشست، یعنی ریتمش درسته. این کار رو از شاعرها یاد گرفتم.
به نظر من وبلاگنویس حرفهای، مثل یه باغبونه. ادبیات، خاک حاصلخیزشه. ممکنه هیچوقت تو پستهاش از حافظ یا فروغ یا چخوف اسم نبره، اما دائماً داره ازشون آب میخوره. اگه دوستی خودمون رو با ادبیات بیشتر کنیم:
دامنه واژگانمون وسیعتر میشه.
قدرت توصیفمون قویتر میشه.
تواناییمون تو ساختن شخصیت (حتی برای برند شخصی خودمون) بیشتر میشه.
چیزی که بهش میگن مهارت ایجاد تعلیق و نگه داشتن خواننده تا آخر پست، بهتر میشه.
من خودم هر هفته یه کتاب میخونم. گاهی رمان، گاهی شعر، گاهی هم داستان کوتاه. البته بیشتر به انگلیسی تا فارسی. متن اصلی رو به ترجمههای فارسی ترجیح میدم. بعدش حس میکنم قلمم تازهتر شده. انگار یه باتری ادبی شارژ کردم.
خلاصهی مطلب اینکه میخوام بگم وبلاگنویسی بدون ادبیات، مثل آشپزی بدون نمک میمونه. ممکنه سیر کنه، اما مزه نداره. اگه وبلاگنویس هستی و فکر میکنی «من فقط محتوا تولید میکنم»، یه بار امتحان کن. یه رمان خوب بخون، یه مجموعه شعر ورق بزن، بعد بشین بنویس. میبینی که کلماتت جون دیگهای گرفتن.
اگه دوست داشتی، تو کامنت برام بنویس: آخرین باری که احساس کردی نوشتنت تحت تاثیر یه کتاب یا داستان بوده کی بوده؟ اگه یه فیلم خوب هم دیدی که رو نوشتنت اثر گذاشته، برام بنویس. یا اگه وبلاگنویس نیستی، کدوم پست وبلاگی تا حالا برات مثل یه داستان قشنگ بوده؟
منتظر شنیدن تجربههاتون هستم. روز جمعهی خوبی رو برای خودتون و عزیزانتون آرزو میکنم.